دیزباد وطن ماست

دیزباد وطن ماست

سایت رسمی روستای دیزباد علیا (بالا) از توابع شهرستان نیشابور در استان خراسان رضوی ایران.
دیزباد وطن ماست

دیزباد وطن ماست

سایت رسمی روستای دیزباد علیا (بالا) از توابع شهرستان نیشابور در استان خراسان رضوی ایران.

رقص مار دیزبادی

«دیزباد وطن ماست»- در زمانهاى قدیم، همراه جوانهاى قدیمى، ما گاهگاهى شاهد آمدن درویش ها، غربت ها و کسانى که هنر تعزیه را نمایش می دادند بودیم. 

پروفسور مسعود میرشاهی می افزاید: درویش ها زمان جمع آورى محصول به ویژه گندم، نخود و ... با شال و یک تیشه یا تبر و یک کشکول در میان باغها به ویژه در  پیرامون خرمنگاه ها سرگردان بودند و براى صاحب خرمن  دعا می کردند و پیشنهاد می کردند که خیرشان کند. ....کمى گندم بدهد و .... آنها میوه را نمی گرفتند زیرا سنگین بود و خراب شدنى ، .... 

گروه دیگر غربت ها بودند. غربت به چم دور از زادگاه، که ما اکنون بیشتر آنها را کولى می نامیم به دیزباد مى آمدند و کارشان بیل و کلنگ تیزکردن و وسیله هاى کشاورزى از جمله سبد، اسگ، کوواره، داس و دستکله و دیگر وسیله ها را می فرختند. گاهى پارچه و سایر احتیاجات مردم دیزباد را براى فروش همراه داشتند ...... غربت ها در کنار جماعتخانه ده پایین در جایى به نام خیرات جا می گرفتند و دستگاه هاى آهنگرى و ... خود را استوارکرده به کار می پرداختند. ...  مردم در برابر کارى  که از آنها می خواستند، گردو ، آلو خشک و.... می پرداختند.... 

خیرات خانه اى بود که هر سرگردان که از خارج دیزباد براى کارى مى آمد و خانه آشنا نداشت در آنجا جاى می گرفت. اگر تنها براى کمک گرفتن آمده بود مردم به او خیر می کردند. یعنى نان و چاى و ... برایش می بردند. در خیرات جایهایى تختگونه نیز وجود داشت که براى استراحت و زندگى آنها بود.  به همین سبب این خانه را خیرات می گفتند. غربت ها گاهى نیز  پولدار بودند و تنها در برابر کارشان مزد می گرفتند ولى چون خانه نداشتند در همان خانه خیرات بسر می بردند. برخى از آنها حتى خواسته بودند که از دیزباد باغ و یا خانه ى نیز بخرند ولى دیزبادى ها راضى نمی شدند .......

گروه سومى که به دیزباد مى آمدند، هنرمندان تعزیه بودند. آنها نیز هرسال مى آمدند و از آنجا که یک برنامه نمایشى داشتند کودکان و نوجوانان به همراه دیگر علاقمندان براى تماشا مى رفتند. .... این گروه همیشه پرده خود را در سر راه روبروى کوچه آقاى خان (محمد خان عراقى) به گونه اى نصب می کردند که تماشاگران از روبرو در کنار راه برنامه را تماشا کنند..... معمولا نمایش تعزیه که در دهات میگشت براى کسب درآمد بود. در پرده "شمایل" که یک پرده بزرگ دو در سه متر بود، داستان جنگ خانواده حضرت على و شهادت آنها را فردى با آب وتاب می گفت. در این پرده شاید بیش از بیست شخصیت والاى مدهبى نقاشى  شده بودند. از آنجا که نباید شخصیت هاى مذهبى را نقاشى کرد ، این پرده شبیه آنها را نشان می داد و به همین سبب به آن  شمایل خوانى می گفتند. هنرمندان انتظار داشتند که با داستانسرائى آنها مردم گریه کنند. در دیزباد شبه (تاتر) نیز وجود داشته است که در زمانهاى قدیم  همیشه در مسجد بالاى ده  برگزار می شده است. (مثلا حسین پدر شیر على در آن امام حسین میشده است) ولى چون در دیزباد بزرگان گفته بودند که خانواده امامان در هرصورت جایشان  پس از مرگ در بهشت است و براى مرگ  این شخصیتها جاى گریه نیست. چون اگر معتقد باشیم که به بهشت رفته اند پس گریه کردن بیهوده است. ......

اینرا مسؤلین نمایش نیز می دانستند که در دیزباد کار آنها براى گریاندن طرفدارى ندارد. .... به همین جهت آنها یک برنامه جالب دیگر را همراه شمایل خوانى همراه کرده بودند و آن اوسون (افسون مارگیر بود. ...

مارگیر جعبه اى داشت که یک یا چند مار در آن بود. سر جعبه مانند کشوى بود که اگر کمى باز می شد ، مار خودش را نشان می داد  و مار کیر با این کارش همه ما را به تعجب وا می داشت... و ما می توانستیم سر مار را که با زبانش بیرون را بررسى میکند ببینیم. 

همه بچه ها حیرت زده مار گیر را مانند قهرمانى نگاه می کردند که ترس از هیچ چیز ندارد ، حتى از مار......

 ما همه از مار می ترسیده و می دانستیم که یگى از آموزگاران ما را که آقاى علیشا کردى بود در میم زار ( باغ انگور - تاکستان)  مار گزیده است... و در نتیجه اگر گاهگاهى مارى میدیدیم در پس او می افتادیم تا او را بکشیم. البه مار همیشه سوراخ مارى را پیدا می کرد و ناپدید مى شد. به ویژه در دیزباد در پیرامون باغها دیوار زیاد است و درنتیجه سوراخى که مار خود را پنهان سازد فراوان ...



مارگیر گاهى مار را از جعبه بیرون آورده و در شالش پنهان می کرد. کم کم مار را به بقیه نشان می داد و ادعا می کرد که او را افسون می کند و در روبروى مار این ورد را می خواند که مار کاملا افسون  شده بی حرکت بماند. می گفت : بحق .....هر چه پیغمبر و امام .... و با ورد؛ مار، افعى مار، باد مار، سوسمار، کفچه مار، زنگى مار و... همه مار ها را افسون کرده که آنها نتوانند دهان باز کرده نیش زنند .....

و همچنین دولمک  و کژدم را، مارهایى که این جناب میگفت ما نیز گاهگهى در باغها و کوه ها به آن بر میخوردیم و در بسیارى از مواقع حتى اینکه به کدام دیوار و در کجاى آن خزیده بودند.

را نیز بیاد داشتیم .... 

براى نخستین بار که هنوز تخم مار را نمیشناختم، در چاهى از پیش قجغر تخم آنها را به گمان اینکه تخم پرنده است جمع آورى کرده بودیم ... تنها در زمان پختن متوجه شدیم که تخم مار است، چون همینکه آنرا روى تابه انداختیم یک مار کوچک نیز به در آن آشکار شد. ... در نتیجه آنهایى هم که مانند این تخم با خال نارنجى قبلا شکسته بودیم و مار نداشت را هم بیرون ریختیم و در لابلاى کوه ها آنچه را که  داشتیم خراب  شد و تخمهاى دیگر نیز به همچنین ... 

جناب مارگیر علاقه همه ما را که ناظر برنامه اش بودیم فهمیده بود و می گفت که اگر می خواهید مار شما را نگزد برایم قند بیاورید تا دعاى افسون مار بر آن بخوانم تا مار شما را نگزد. 

..... در دیزباد مار گزیدگى و یا عقرب گزیدگى زیاد نبود ولى جناب تاکید می کرد که بهتر اینست  افسون او را همراه داشته باشیم، هم بر ضد مار است و هم بر ضد عقرب و دولمک  .....

با پیشنهاد جناب مارگیر بیشتر بچه ها به خانه شان رفته  تا چند حبه قند بیاورند. ......همه در برگشت چند حبه قند را در دستشان داشتند و منتظر نوبت خود بودند .... منهم به همینگونه در انتظار ....قند را همینکه به مارگیر می دادیم، او آنرا در جوالى مى انداخت ، از داخل جوال یک تکه  قند برمی داشت و آنرا دو باره می شکست و در میان دو دست خود، با ورد ى که می گفت می چرخاند .... قند سفید با چرکهاى دست مارگیر سیاه خاکسترى می شد ... در هنگام دادن  قند افسون شده به ما، می گفت که دستمان را درازکنیم و او همان نرمه قند ها را به کف دستمان می گذاشت و تاکید می کرد که گمشان نکنیم ... و یا بهتر است در جیب کتمان و یا ... بریزیم که همیشه همراهمان باشد.... با این کار مارگیر مقدار زیادى قند داشت و ما هم نرمه قند براى افسون مار.  ما باید زمانى که در برابر خطر مارگزیدگى هستیم  از آن نرمه اى به دهن گذاریم و آن کافى بود که ما را مار نگزد .......

ما که باور کرده بودیم با دوستانمان به جا هایى که مار دیده بودیم و یا مار از دست ما گریخته و به دیوارى خزیده است می رفتیم. بدون ترس دیوار را خراب می کردیم و گاهى اگر مار در آن دیوار هنوز  زندگى می کرد او را پیدا و بلاخره می کشتیم ... با نرمه قند افسون مارگیر، ما واقعا از مار نمى ترسیدیم ، .... 

روزى در حرکت بسوى نوحصار از پشت بازه اى روبروى سر گو در ادامه راه پشت سووم در بغل کوه  به سوى نوحصار، که سماغ زار نیز هست، صدایى مانند مار  زنگى را شنیدیم، البته مار را نیز همزمان دیدیم  ... گفته بودند که در کوه همیشه باید بالاى جایگاه مار باشیم تا مار چنبر زده به روى ما نپرد، من هم که از مار نمیترسیدم به بالا رفته به مار نزدیک شدم ، مار بدون توجه به من خود را گرد کرده بود و دمش را در وسط می جنباند... 

گشتم تا سنگى بزرگ که بتواند که اگر روى مار بیفتد او را بکشد پیدا کردم ...  و از بالا آنچنان به روى مار انداختم که مار دوتا شد. نیمى ماند و نیمى گم شد ... به یاد داستانى از  پرویز قاضى سعید که خوانده بودم افتاده و از ترس که این نیمه  مار باسرش دنبال ما را بگیرد  همه  به سرعت از بالا ى کوه محل حادثه را ترک کردیم.   ...

در زمان دیگر با یکى از بچه ها از پیش قجغر به طرف ده مى آمدیم ... در پایین  پشت جوى کمرسیه خرمنگاهى بود... صداى عجیبى از سوى خرمنگاه به راه میرسید، کنجکاو دنبال صدا بودیم که به خرمنگاه رسید... خرمنگاه را براى استفاده اندود کرده بودند، ما از بالاى خرمنگاه شگفت زده دیدیم که دو مار در وسط خرمنگاه به هم می پیچند و نیم مترى پیچیده بلند می شوند و خود را مى اندازند، همینکارشان سبب صدایى بود که می شنیدیم ... کمى سرگرم دیدن آنها بودیم که چه زیبا مى رقصند. .... به دور خود مى پیچیدند، در فضا جابجا می شدند... ، باز دوباره  تکرار می کردند و ما همچنان مبهوت آنها ...تا اینکه فکر شیطانى که خوبست آنها را از بین ببریم به سرمان زد ....در بدر دنبال یک تاوه سنگ بزرگ ولى سبک بودیم، سنگى کالارى پیدا کردیم، مار ها هنوز می رقصیدند .... مانده بودیم چکار کنیم 'بکشیم، یا نکشیم... می گفتیم حیف،  گناه دارن، عروسى کردن، ... باز از جهت دیگر می گفتیم که ولى  در هر صورت مارند و خطرناکند. ... در میان همین اندیشه ها غوطور بودیم ... به ناگاه تصمیم گرفتیم که سنگ را روى انها پرتاب کنیم، با خود می گفتیم که شاید سنگ به آنها نخورد ...

بالاخره سنک را پرتاب کردیم، سنگ از بدى روزگار روى هردو افتاد، با ترس پائین دویدیم  و به وسط خرمنگاه رسیدیم ، ...

در زیر سنگ تاوه کالارى شکسته شده دو تا مار را دیدیم که همچنان به هم پیچیده  مرده اند و  نگاه افسونگرشان به ما است ، گلویمان گرفته شده بود و سخت از کارمان پشیمان  بودیم ......  سنگ ما اندود ته خرمنگاه را نیز خراب کرده بود .... باید زود از آنجا می رفتیم....دو تا مار را همچان که به هم پیچیده بودند بر داشتیم  و در کنار خرمنگاه قبرى درست کرده و آنها را همچنان پیچیده به هم  به خاک سپردیم  و یک سنگ قبر نیز روى خاکشان گذاشتیم ... 

خرمنگاه را ترک کردیم و من و نگاه افسونگر مار ها ... همچنان در خاطرم ماند،... سالها گذشت ... تا اینکه در اروپا به سبب هاى علمى، و به واسطه خاطره اى که از چشمان آن  دو مار داشتم، ساختار چشم مار را و به همراه آن غده اپیفیز  که در مغز مار هست را بخوبى بررسى کرده و با سایر کارهاى علمى در یک مجله معتبر چشم پزشگى در امریکا بگونه مقاله اى  در این باره منتشر کردم.

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد